
فقط یه نفر انقدر توانایی داره که جوری اعصاب منو بریزه به هم که قوی ترین قرصای مسکن هم نتونن دردشو بندازن اونم مادرمه واقعا سرمو کوبیدم به دیوار از درد ...
ادامه مطلب
دیشب تا 3 نصفه شب بیدار بودم! همشم فکر! راجب آینده و اتفاقاتی که افتاده.خودم میدونم اون یاروی ملاصدرایی بچه س و کلن شایدم داره منو بازی میده واس همینم بهش اهمیت نمیدم و ماجرای حسن و باز بابا دعوا کرد به خاطر روبرو شدن باهاش!خو تقصیر من نی که باهاش روبه رو میشم!!!الانم اومدم کتابخونه اینارو بهتون بگم! ساعت 3و نیم با بدبختی بخوابیدم(معمولا وقتی خوابم نمیگیره انقدر غلت میزنم که کمردرد میگیرم)بعد سه ساعتونیم خواب ساعت 7 پاشدم که برم کلاس مثلن!شیطان درونم میگف بگیر بخواب باو کی بره این همه را رو!هندسه پایه س دیگ بیخ شو و اینا!نشد!پاشدم آماده شم! یگانه دیروز گفت...
ادامه مطلب
عجیب به سرم زده آدرس وبلاگو عوض کنم و آدرسشم فقط به یکی دونفر خاص بدم.. یه چیزایی میخوام بنویسم که حس میکنم وجود بعضیا آزارم میده.. نمیتونم راحت حرف دلمو خاطراتمو و احساسات جدیدی که وارد زندگیم شدنو بنویسم... نیدونم عوضش کنم یا نکنم.. مسئله این عست!...
ادامه مطلب