خرید بک لینک
دیشب تا 3 نصفه شب بیدار بودم!

همشم فکر!

راجب آینده و اتفاقاتی که افتاده.خودم میدونم اون یاروی ملاصدرایی بچه س و کلن شایدم داره منو بازی میده واس همینم بهش اهمیت نمیدم و ماجرای حسن و باز بابا دعوا کرد به خاطر روبرو شدن باهاش!خو تقصیر من نی که باهاش روبه رو میشم!!!الانم اومدم کتابخونه اینارو بهتون بگم!

ساعت 3و نیم با بدبختی بخوابیدم(معمولا وقتی خوابم نمیگیره انقدر غلت میزنم که کمردرد میگیرم)بعد سه ساعتونیم خواب ساعت 7 پاشدم که برم کلاس مثلن!شیطان درونم میگف بگیر بخواب باو کی بره این همه را رو!هندسه پایه س دیگ بیخ شو و اینا!نشد!پاشدم آماده شم!

یگانه دیروز گفته بود مهندس رحمای یعنی استاد هندسه پایه همیشه تیپ طوسی سفید میزنه ،شلوار طوسی پیرهن سفید و جلیقه طوسی!(در2 جلسه اخیر اینجوری بوده!)بعد قرار بوده علی امروز باهاش ست کنه!

منم روانی ست کردم!مقنعه صورتیمو گذاشتم تو رگال به جاش مقنعه آبی پررنگ با شلوار لی همون رنگی،مانتو مدرسه م که سورمه ایه با کفشای پاشنه تخت آبی رنگم رو پوشیدم!ساق دست مشکی با انگشتر نگین آبی(فیروزه نه)و ساعت نقره ای و چادر ژرژنم.خلاصه هنگامی که از تیپ خود راضی شدیم کوله را برداشته راهی شدیم!

رسیدیم و بکس داشتن میحرفیدن یه جایی پیداکردیم نشستیم بکس راجب ست استاد میحرفیدن!گفتم خداکنه امروز آبی پوشیده باشه!یگانه گف ن من دیدم همون طوسیه بود.کلاس 8ورب شروع میشد استاد خععلی آنتایم اومد!عاغاااااا عجب استادی!لی پوشیده بود لی آبیییییییییییی!به یگانه گفتم یوهاهاهاهاهاها !گف خو صب بوده خواب بودم ندیدم!با همستیده بودیم@فک کنم 26-7 سالشه!!!لامصب!!!

توجزوه ش زیر هر صفحه یه شعر ازمولانا یا خیام داشت!همون اول چشممو گرف

یه کم گذشت در گوش علی گفتم چ وضعشه؟!گف چی شده؟؟!!گفتم اومدم درس بخونم یا اومدم با نفسم مبارزه کنم؟!بعد به نوری گفتم وای تو چشای من یه برق شیطنت نمیبینی؟!؟!

بعد زنگ اول استاد خعلی سرسنگین و یه جور خاصی بودبا جذبه اخماتو هم!

زنگ بعد رفتیم با نوری بستنی توت فرنگی و کیم خریدیم اومدیم خوردیدیم!بعد زنگ دوم شد و قسمت حساس ماجراااااااااااااااااااا!

عاغا امد راجب ژاپنیا یه چیزی گف،منم دیگه میکروفونو گرفتم دستم سخنرانی راجب اینا!میگف من عاشق ژاپنیام این نظمشون مخصوصا ساموراییاشون دلایلشم گف که فهمیدم بسیارشبیه بنده س عقایدش

همین جوری هی بحث کردیم که خیلی خوب بود.راجب هوش ایرانیا گف کهزیاده منم گفتم استاد ژاپن ازدواج اتباعشو با تمام کشورا ممنوع کرده جز ایرانیا!چون میخواد تو هوش ایرانیا سهیم شه!برگش گف یه سر بریم ژاپن پس!!!!!راجب شینتوئیست ها بهش گفتم و مستبصرای ژاپنی و این حرفا خیلی حرف زدیم!

یهو گف کی کنفسیوس رو میشناسه؟!من:مننننننننن!استاد:باریکلا چقد دقیقی تو!من:مرسی!استاد:کنفسیوس میگه به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی شمعی کوچک روشن کن!من به نوری:ب آقای طایفه باید بگیم هی به ما لعنت میفرسته!!!!من به استاد:استاد ماجرای ازدواج شهید چمران و قاده....کلشو تعریفیدم!استاد:باریکلا!از این یادبگیرید!مطالعه چقد خوبه!سحر:استاد ما کتاب درسی میخونیم!استاد:ینی این (این منم!)کتاب درسی نمیخونه؟!؟!نسترن:چرا استاد خیلیم خوبه درسش!استاد:سری به نشانه ی تحسین!تاآخر کلاسم هرچی اطلاعات اضافه میگف منو مینگریست!بعد راجب لج کردن ایرانیا گف دلیلشو نمیدونم!گفتم استاد به دلیل کمبود شفافیت کشور ماس!گف شما خیلی سیاسی اید من دیگه نمیتونم بحث کنم!!!بعد من ماجرای صندلیای ژاپنیارو گفتم و کلن اطلاعات راجب ژاپن!هی به نوری میگفتم برق شیطنت تو چشای من نیست!؟!؟برق عاشقی چی؟!میگف ن نور لامپه!!!

بعد میگفت بچه ها تو ژاپن بعد تموم شدن کلاسا گریه میکنن!گف خو بچه هاامروز تاگریه نکنین نمیذارم برید!بعد موقع تعطیلیدن گف ز همون انتها یکی یکی هرکی گریه کرد میتونه بره!بعد من انقدر رویا و یگانه و علی رو اذیت کرده بودم داشتم میمردم از خنده!بش گفتم استاد خنده ی تلخ من از سرسرمستی نیست!کارم از گریه گذشته است بدان میخندم!!!

استاد:بابا این دیگه داره یهو همه هنراشو نشون میده!

بکس :ناز نفست!دمت گرم!بعد رفتنی داشتم راجب دانشگام امام صادق یه چی میگفتم که رویا دستمو گرف کشید گف بیا بسه دیگه چشت میزنن!!!اومدیم بالای پله ها،رویا:باران مبارکت باشه کوفتت شه عجب جیگریه!

تو راه ملا به خانه همش با یگانه فک میزدیم راجب آینده ی منو مهندس رحمانی(شهریار)که بنده موافقت خود را اعلام نموده یگانه داشت میمرد!والاخب!دوسدش دالم خعلی به هم میایم!!!خلاصه فهمیدم به قول مهرساد یگانه ام تو یکی از تله های ملاصدرایی افتاده!!!!

قرار شده علی با نوید ازدواج کنه(ما انتخاب کردیم براش!)رویا یا علی منظمی،من با شهریار یگانه ام با جناب تله!!!بعد با هم رفت و آمد کنیم!!

خلاصهههههههه!ما عاشق شهریار شدیم رف!طالع رنگی رنگی یادتونه!؟نوشته بود اگر سینگلی،منتظر یهاتفاق عظیم کیهانی باش!!!افتاد اتفاقه!نمیخواید تبریک بگید به من خو؟!

آها ضمن اینکه شهریار گفت داره یه موسسه میزنه،موسسه ی استعداد یابی با شاگردای خوبش..بعد گف که شمام کنکورتونو بدید بیاید تهران تو موسسه یما!خیلی خوبه!گفتم ما خودمون یه موسسه داریم که تا کنکور بدم میرم اونجا!ولی اینکارم دوست دارم دعا کنید تهران قبول شم حتما میام!

+ماشینشو 11 شب اینا میاره بیرون!

++شهرستانین!

+++تو مترو پارسال 7 تا کتاب خونده،مث من به مطالعه علاقه داره(خلی تفاهم دارم لامصب!)

++++دیشب خودمو محدثه،داریوش و کوروش!!!!!اینو خودم میدونم امروز به علی و نوریم گفتم!بی تربیتیه نمیگم!

+++++مدیونید فک کنید رو سیستم کتابخونه گوگل کروم نصبیدم به خاطر اینستاگرام،و به خاطر پیداییدن شهریار!

++++++آقای یارو رو هم امروز دیدم که خیلی معمولی ازکنارش گذشتم زیرا همون یه دفه ک بابا فهمید بس بود!فک کنم همین رشیدی فضول بهش گفته..خو به من چ ک اون کارم داش..بابا هم میدونه تقصیر من نیستا..منتها دستش به یارو نمیرسه!!!!گفتم ک ی درصد تقصیر من بود بابا نمیذاش دیگه برم ملا!اخلاقش اینه!

غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ولی خدایی خیلی آدم خوبیه..

برچسب: نویسنده: حامد زارعی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 18:36

صفحه بندی