شماره مو از فاطمه گرفته بود!!
گفت اون شب داشتم به شوهرش چی میگفتم!!!
گفتم چرا اینقدر حساسه؟جز من دخترعموهاشم باهاش حرف زدن.گفت دخترعموهاش باهاش قرار ازدواج نداشتن!
گفتم پسرعممه!هروقت بخوام باهاش حرف میزنم،خلاف شرع و قانون و عرفم نیست
گفتم چرا اینطوری میکنی؟چی تورو اینقدر آزار میده؟من که تو نامزدیتون گفتم بنای زندگیمو رو ویرونه های زندگی یکی دیگه بنا نمیکنم؟
گفت : گفتی تقصیر من نیست که نمیتونی دوستم داشته باشی،تقصیر منم نیست که با کسی که دوستش داشتی ازدواج کردم.
گفتم آره فقط داشتم،دیگه ندارم.
گفت میدونی دردم چیه؟وقتی تو اتاق خوابم میشینم،با خودم میگم چرا کاغذ دیواریش آبیه؟من که بنفش دوست داشتم؟بعد یادم میاد اینجا قرار بود عروسی بیاد که آبی دوست داشت..به سلیقه ی من نیست.
گفتم خب کاغذ دیواریتو عوض کن!گفت مجید میگه نه..من آبی دوست دارم..گفتم پس فکر کن شوهرت دوست داره،نه عروسی که هیچوقت نیومد تو اون خونه.
میگه همسرم داره میره جنوب،میره روستاهای نیمه ویرون؛چرا میره؟به خاطر قولی که به عشق سابقش داده بود همسرفعلیشو تنها میذاره!به خاطر تو من بایدتنهایی بکشم!
گفتم نه..اون قولو به من نداده بود.به اماممون داده بود.هردوتایی ما به اماممون دادیم.نه به هم دیگه.این تهمتو به همسرت نزن،وقتی که ازدواج نکرده بودید اون به من نگاه نمیکرد.هیچوقت تو چشمام زل نزد جز یکی دوبار اتفاقی..ولی الان نگاهم میکنه،راحت!میدونی چرا؟چون دلش جای دیگه گیره،این نگاه اذیتش نمیکنه!
گفت میگه به خاطر یه آرمان دارم میرم..این آرمانو تو بهش دادی.تاآخر عمر باهاش زندگی میکنه.میخواست بره سوریه نذاشتم،جنوبو نمیتونم جلوشو بگیرم.اگر توی گوشش نمیخوندی نمیرفت!
گفتم وقتی تو گوشش میخوندم فکر میکردم همسر خودم میشه!6سال تمام اسمم کنار اسمش میومد تو خانواده پدرم..ازش متنفر بودم چرا؟چون زور بود..ولی به محض اینکه عاشقش شدم مجبور شدم دروغکی بگم یکی دیگه رودوست دارم
چرا اینکارو کردم؟به خاطر زندگی بقیه ی افرادفامیل..به خاطر تموم شدن جنگ و دعواها..به خاطر طلاقی که داشت رخ میداد..نخواستم بشه.میتونستم با بیرحمی تمام بشینم و منتظر باشم که جنگ تموم بشه و برم سرزندگیم.اما زهرا!راستشو بخوای فکر نمیکردم مجید باور کنه.فکرشم نمیکردم.فکر کردم میفهمه منظورم چیه و منتظر میمونه.6 سال دیگه!وقتی باور کرد،وقتی خبر عقدش رو شنیدم دردم طلاقش دادم تو دلم!من دیگه بهش فکر نمیکنم.چرا خودتو آزار میدی؟منم بایدازدواج کنم،شاید یه سال دیگه شاید 10 سال دیگه..فکر کردن به یه مرد دیگه خیانت به همسرآینده م نیست؟
گفت چرا دلداریم میدی؟گفتی که نمیتونی دوستم داشته باشی؟گفتم برا اینکه تو پاکی.میتونستی به رخم بکشی شوهرت رو!تو الان تو موضع قدرتی!ولی با چنگ و دندون زندگیتو نگه داشتی!!داری براش میجنگی!
من بیخیال مجید شدم که یه زندگی نپاشه،پرسید کدوم زندگی؟گفتم بیخیالش شو،همش خاطره ست.بیخیالش شدم برا حفظ یه زندگی،حالا زندگیشو نمیپاشم بهخاطر زندگی خودم..
گفت تودختر خوبی هستی..کاش یه جور دیگه آشنا شده بودیم میتونستیم دوست باشیم!
گفتم حرفامون شبیه این تراژدی های غمگینه!میدونی زهرا،منو تو جفتمون کم سن وسالیم.درگیر مسائلی شدیم که هم سنو سالامون نمیفهمن..بحث علاقه من به مجید علاقه به ی آدم نبود،من همیشه خواستم ازدواجی بکنم که باهاش برم تا خدا..وابستگی به خودشم بودالبته..
سخت بود زهرا.جان مادرم سخت بود.6سال ازش متنفر باشی،عاشقش بشی،مجبور بشی ولش کنی.اگر گاهی اذیت میشم،دلیلش جلو چشم اومدن خاطراته.
پرسید چه خاطراتی؟؟؟گفتم ما فامیلیم به هرحال..زیاد رودررو شدیم باهم.یادته گوشیشو عوض کرد بعد عقدت؟هروقت میخواست بره بخوابه گوشی قبلیش 24 ساعت دست من بود!یه جورایی بچه گول میزد!یادش بخیر!14 روز عید 93 از مادربزرگمون که روزای آخرش بود مراقبت میکردیم.من دوستش نداشتم مجید چرا،منمبه خاطر مجید ازش مواظبت میکردم.شبا با فاطمه و مجید میرفتیم پشت بوم،ستاره هارو نگاه میکردیم و از آینده حرف میزدیم!آینده ای که هیچوقت نرسید.اون 14روز میرفتیم کوه،صحرا،لب قنات..مامان بزرگم دیگه قرص نمیخورد.مجید رو آورده بود به تلقین!اسمارتیز میخرید به جای قرص که فکر کنه داره قرص میخوره.بدنش دیگه جواب کرده بود.همه خانواده جمع شدن..مامان بزرگ کسی رو نمیشناخت جز مجید و عمه م.هیچ کسو.وقتی مامان بزرگم اشهد میخوند ما بودیم،مجید زد بیرون..منم دنبالش..رفت نماز خوند دعواش کردم که چرا اینطوری میزنی بیرون؟فقط حال بقیه بدتر میشه..دلداریش میدادم..ولی 11 اردیبهشت مامان بزرگ رفت و ماموندیم و دعواهاش بعد عمه و مامانم و دوتازندگی روبه طلاق و حرف زشت عمه کوچیکه در مورد من و مجید و ..تاآخر من اعلام کردم مجیدو نمیخوام!وسط همه ی عموها و عمه هام..
و اسفند عقد شما بود..9 ماه بعد فوت..دوسال گذشته و منم دیگه فکر نمیکنم.به هیچی..
بغضش شکست پشت تلفن.گفت توام کم اذیت نشدی.گفتم عاره!این بازی ایه که دنیا باهام شروع کرده.من خوب یادگرفتم عاشق بشم و بیخیال عشقم بشم!قلب یه ماهیچه ست.زیادی که ضربه بخوره ضدضربه میشه.واس من همینه.برو سر زندگیت..خیالت از من راحت..منو فقط دختردایی شوهرت ببین.منم تورو فقط عروس عمه..
گف کاش یه روز مجید اندازه ی تو منو دوست داشته باشه!گفتم داره!اون منو دوست نداشت،همسرشو دوست داشت!الان همسرش تویی..
گفت دعام کن..گفتم باشه!
و خدافظ..
عجب دنیایی..
عجب..
برچسب: موقت ازدواج,موقت صيغه,موقت همسریابی,موقت,موقت ایمیل,موقت,همسر,موقت حافظون,مواقيت الصلاه,موقت بانيت,مؤقت اذان المغرب,
نویسنده: حامد زارعی