خرید بک لینک
قدم زدیم با هم!

از پشت گوشی هایمان!

بعد از درازکشیدن در آب داغ بعد از حدود 9 ساعت بیرون بودن!و بعد باز به بیرون زدن

و در کمال تعجب تماس گرفت!

او هم در پارک بود

جواب دادم:چ زود!

صدای همهمه می آمد.گفت پارک است و کلا دوست دارد اینجورجاها مکالمه کند!

میخورد به اخلاقش!

حرف زدیم..گفت میشود..گفتم واقعا!؟گفت آری!

گفتم عجیب!اگر بشود که تمام مشکلات بنده حل میشود!

گفت خدارا چه دیدی!شاید شدیم فرشته ی نجات شما!

گفتم داغانم اندکی!پرسید چرا؟

گفتم حالم حال شاعریست که احساسش را در عقل ریخته باشد..

شعرم نمی آید

حال بدم را چگونه بچکانم روی کاغذ؟یا حال خوبم را؟!طبع شعرم دارد خشک میشود..

شما که شاعری چیره دستید!چه کنم؟!

گفت عقل و احساس در تقابل هم نیستند،مکمل همند..اما اگر یکی زیاد و دیگری کم شود واویلاست زندگانی

گفت تعادل

گفتم یعنی 50 -50؟!

گفت عدل چه بود؟!

گفتم وضع در موضعش!

گفت ظلم چه بود؟!

گفتم وضع در ناموضعش!

گفت رابطه ی عقل و احساس همین است!

گفتم دوست دارم این منطقی بودنم را.این محکم بودنم را.استوار بودنم را.تصمیم درست میگیرم و درکارم موفقم

ولی این احساسات بلند که سالها میچکید دیگر نمیچکد..چه کنم؟!

بیشتر حرف زدیم.خیلی زیاد

بنا به شعر درمانی شد!

اصطلاح اوست!گفت نسخه ای میپیچمتان؛صبح و شب و روز قرص با یک بیت شعر!

بعد نیم ساعت حرف قرار شد هرشب دوبیت شعر بنویسد برایم و درموردشان بحث کنیم

برای بیدارکردن شاعر خفته ی درونم که سنگدل نموده ام

بیت امشب این بود:

حالا که خوب میشنوم حرف،کم نزن.............طرحی که از صدای تو دارم به هم نزن

بگذار بیت بیت تورا منتشر کنم......از "وقت شعر نیست"که "دیر است"دم مزن

زیبا بود!!

فردا بعد از کلاس استادِ جان،یارمحمدی جان راهی دیار مادری میشویم..خانه ی مادر بزرگ

ومن برنامه ها دارم برای خودم!

استراحتی طولانی..به دور از هرچیز..

با تک بیت های این جناب شاعر!که هنوز نمیدانم چی بناممش!که قرارست به قول خودش فرشته ی نجاتم بشود!

نامش را بعدن انتخاب میکنم.جناب شاعر خوب نیست!تخلص امیرسجاد باباییست!امیرسجاد بابایی کیست!؟کسی که 4-3 سال پیش دعوای عظیم شعری گرفتم با او و متهمش کردم به مانع پیشرفت شعر ساوه شدن!!!

خلاصه

فعلا

برچسب: قدم زدن,قدم زدن تنهایی,قدم زدن زیر باران,قدم زدن مردگان,قدم زدن زیر بارون,قدم زدن در پاییز,قدم زدن عاشقانه,قدم زدن تصادفی,قدم زدن در باران,قدم زدن تو بارون, نویسنده: حامد زارعی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 18:36

صفحه بندی