اینایی که میگمو تصور کنید
سرتونو که تکون میدید حس میکنید یه میخ داره رگاشو از هم میدره.یهو جلوی سرتون بی حس میشه و حس میکنید داره جمع و چروک میشه..پلک میزنید انگار به جای چشم دوتا توپ پینگ پنگه.خشک خشک.اشک هم میریزید خیس نمیشه.ازطرفی رگ های بینیتونم یه جوریه که انگار الان میترکه و خون میپاشه.ابروهاتون از جایی که درمیاد درد میکنه!سوزن میکشید روش ولی نمیفته دردش.مژه هاتون سنگینی میکنه.میخواید بکنیدش.عفونت گوشتون به خاطر داروها میریزه به معده تون و دادتونو دراورده.بینایی تون کم شده و متاسفانه سرکلاسا هم همش آخر میشینید.کسی هم شعورش نمیکشه که بگید جاتونو عوض کنید.از دوستاتونم کسی نمیدونه یا اگر بدونه براش مهم نیست که مثلا یهجایی بگیره که نرید ردیف آخر!فرق 2 و 3و 4 رو تشخیص نمیدید!یه متنی رو تایپ میکنید سه بار باید ویرایش کنید.شنواییتونم ضعیف شده.بعضی وقتا سوت میکشه..خوابتون میاد ولی نمیتونید بخوابید.تو خواب یهو یه عضله تون میگیره طوری که میپرید،عضله تون منقبضه و میخواد استخونتونو بشکنه.داد میکشید نا خودآگاه.دردای عصبی سیاتیک هم دارید.اختلال خواب دارید،اختیار عضله تونو از دست میدید یهو...
چ حالی میشید؟
من هرشب این شکلی میخوابم..صبحم همینطوری بیدار میشم.بعد همه ازم انتظارات بی جا و باجا دارن!درس بخون!تست بزن!خوش رفتار باش!ساعت 9 شبم که میای خونه شام نیست!خواهرت گرسنه بوده خورده تموم شده!مامانتم این دفعه کم درستیده!
برچسب:
نویسنده: حامد زارعی