
4 شنبه: رفتیم کنترل کولرو بگیریم،خ شادمان کنترلو آورد.استادآلاد:کنترلو بدید بچه ها دست به دست برسونن! خ شادمان گوش نکرد خودش آورد.آلاد:اعتماد ندارید به بچه ها؟!بچه ها:استاد میبینید چ رفتاری میکنن!؟آلاد:البته حق دارن!پارسال یه بار دست به دست کردن تا برسه به من یه باتریشو بچه ها برداشته بودن!!! *بارون بارید،بچه ها:استاد امروز ساوه مدارسو تعطیل کردن!!ما اومدیم چقد بدبختیم!استاد:خو میگفتین من نمیومدم!بچه ها:خو شماره تونو نداشتیم استاد!استاد:قرار بود طوفان بیاد امروز؟ما:بله!استاد:اگر گفتید چرا نیومد؟! ما:| استاد:چون من اومدم به شهرتون!رحمت خداوندگاری وارد ش...
ادامه مطلب
سلطان جهانم به چنین روز غلام است...
ادامه مطلب
تعریف من از عشق همان بود که گفتم در بند کسی باش که در بند حسین است.. ...
ادامه مطلب