
4 شنبه: رفتیم کنترل کولرو بگیریم،خ شادمان کنترلو آورد.استادآلاد:کنترلو بدید بچه ها دست به دست برسونن! خ شادمان گوش نکرد خودش آورد.آلاد:اعتماد ندارید به بچه ها؟!بچه ها:استاد میبینید چ رفتاری میکنن!؟آلاد:البته حق دارن!پارسال یه بار دست به دست کردن تا برسه به من یه باتریشو بچه ها برداشته بودن!!! *بارون بارید،بچه ها:استاد امروز ساوه مدارسو تعطیل کردن!!ما اومدیم چقد بدبختیم!استاد:خو میگفتین من نمیومدم!بچه ها:خو شماره تونو نداشتیم استاد!استاد:قرار بود طوفان بیاد امروز؟ما:بله!استاد:اگر گفتید چرا نیومد؟! ما:| استاد:چون من اومدم به شهرتون!رحمت خداوندگاری وارد ش...
ادامه مطلب
سلطان جهانم به چنین روز غلام است...
ادامه مطلب
یه بیسکوییت بهش تعارفیدم! داش یه چیزی رو تخته مینوش گف یه لحظه صبر کن اینو بنویسم میام برمیدارم! من:| نوشت تموم شد دستاشو با دستمال مرطوب پاکید اومد برداش،بعد 4 تا ماژیک دستش بود! بیسکوئیتو گرفت لای دوتاانگشتش گف این دستمال خشکمو جا گذاشتم! گفتم من دارم!بهش تعارف کردم برداش خشک کرد(میدونید که با دستمال مرطوب دستتو پاک میکنی یه چیزی میخوری حال به هم زن میشه!) بعد یه بیسکوئیتو 5 دقیقه طول داد!!!گف من کلا آروم میخورم! گفتم منم بچگیم انقدر یواش میخوردم که سرسفره خوابم میبرد!یه عکسم دارمکه خوابم قاشق دستمه دهنم وازه!3 سالگی! گف نشونم بده بعدا!گفتم باش! ولی یه کا...
ادامه مطلب
تعریف من از عشق همان بود که گفتم در بند کسی باش که در بند حسین است.. ...
ادامه مطلب