
4 شنبه: رفتیم کنترل کولرو بگیریم،خ شادمان کنترلو آورد.استادآلاد:کنترلو بدید بچه ها دست به دست برسونن! خ شادمان گوش نکرد خودش آورد.آلاد:اعتماد ندارید به بچه ها؟!بچه ها:استاد میبینید چ رفتاری میکنن!؟آلاد:البته حق دارن!پارسال یه بار دست به دست کردن تا برسه به من یه باتریشو بچه ها برداشته بودن!!! *بارون بارید،بچه ها:استاد امروز ساوه مدارسو تعطیل کردن!!ما اومدیم چقد بدبختیم!استاد:خو میگفتین من نمیومدم!بچه ها:خو شماره تونو نداشتیم استاد!استاد:قرار بود طوفان بیاد امروز؟ما:بله!استاد:اگر گفتید چرا نیومد؟! ما:| استاد:چون من اومدم به شهرتون!رحمت خداوندگاری وارد ش...
ادامه مطلب
سلطان جهانم به چنین روز غلام است...
ادامه مطلب
دیشب تا 3 نصفه شب بیدار بودم! همشم فکر! راجب آینده و اتفاقاتی که افتاده.خودم میدونم اون یاروی ملاصدرایی بچه س و کلن شایدم داره منو بازی میده واس همینم بهش اهمیت نمیدم و ماجرای حسن و باز بابا دعوا کرد به خاطر روبرو شدن باهاش!خو تقصیر من نی که باهاش روبه رو میشم!!!الانم اومدم کتابخونه اینارو بهتون بگم! ساعت 3و نیم با بدبختی بخوابیدم(معمولا وقتی خوابم نمیگیره انقدر غلت میزنم که کمردرد میگیرم)بعد سه ساعتونیم خواب ساعت 7 پاشدم که برم کلاس مثلن!شیطان درونم میگف بگیر بخواب باو کی بره این همه را رو!هندسه پایه س دیگ بیخ شو و اینا!نشد!پاشدم آماده شم! یگانه دیروز گفت...
ادامه مطلب
تعریف من از عشق همان بود که گفتم در بند کسی باش که در بند حسین است.. ...
ادامه مطلب