
قدم زدیم با هم! از پشت گوشی هایمان! بعد از درازکشیدن در آب داغ بعد از حدود 9 ساعت بیرون بودن!و بعد باز به بیرون زدن و در کمال تعجب تماس گرفت! او هم در پارک بود جواب دادم:چ زود! صدای همهمه می آمد.گفت پارک است و کلا دوست دارد اینجورجاها مکالمه کند! میخورد به اخلاقش! حرف زدیم..گفت میشود..گفتم واقعا!؟گفت آری! گفتم عجیب!اگر بشود که تمام مشکلات بنده حل میشود! گفت خدارا چه دیدی!شاید شدیم فرشته ی نجات شما! گفتم داغانم اندکی!پرسید چرا؟ گفتم حالم حال شاعریست که احساسش را در عقل ریخته باشد.. شعرم نمی آید حال بدم را چگونه بچکانم روی کاغذ؟یا حال خوبم را؟!طبع شعرم دارد خشک م...
ادامه مطلب